رهايي بی وزن کرات،
انفجار شهاب ها در پوست تاريک شب،
به هر حال
سقوط کردند ستاره ها
حالا بگو
گردنبند نازک شب پاره شده؟
يا تو گم شده ای
در نامهربانی خوابهايم؟
گوری دسته جمعی در...
صبح بود
كه بيني ام را بخارانم
و چشمانم را
ديروز دادم به نوزادي
که غروب نديده بود.
اينجا هميشه گوشهاي قرضي هست
براي آواز بمب و پرنده ها ،
زبانهايي برا ي طعم خاك ،
دهانهايي برای بوسيدن،
و چشم هايي
که باران را تماشا کنی.
از گورهاي تك نفره چيزي نگوييد
نه
حرفش را هم نزنيد
همين گور دست جمعي خودمان خوب است
گيريم كه ما تنهاي تنها زهدان زني راتصرف كرديم
حالا كه خوشيم
ديگر فرقي هم نمي كند
كه بسكين رابينز ها لحظه اي خالي نمي مانند
يا حتي مغازه هاي فالوده بستني
شما هم خوش باشيد
و در عزاي جمعي ما
يك دقيقه بستني بخوريد
اردیبهشت ۸۷
اين شعر را ماه گذشته نوشتم.فقط عنوانش درگيرم کرده بود.که چه باشد؟در کجا ؟
امروز فهميدم همه جا هست .شايد حتی زير پای خودم.
پس برای مردگان گورهای دسته جمعی:
در ايران٬در کابل٬بلخ٬فرانسه ٬پرو و...
دردناکتريش فکر می کنم کشف اخيرگوری در پرو باشد. که همه اجساد کودک
بوده اند. برای اطلاع اينجا را ببينيد.
هر چند شايد باز هم دردناک تر ،گورهای کشف نشده ای،در همين خاک يا
جاهای ديگر باشد.
رگش را زده ،خون توي صورتش پاشيده.
در غروب نارنجي يك شهر كثيف ،مغزش را مثل اعلاميه روي يك ديوار چسبانده.
با يك ليوان آب 57 قرص ديازپام خورده.
در انقلاب سفيد،زرد يا آبي يك جهنم دره اي ،شعار داده و گلوله خورده.
سه سال قبل ،سيصد هزار سال قبل ،سه ساعت قبل خودش را متوقف كرده.
بلند شد،سيفون را كشيد و رفت جلو روشويي ايستاد ،دو دستش را ستون بدن كرد
و توي آينه خيلي واضح گفت:(( در يك صبح آرام، آخرين نفسش را در ملافه هاي
سفيد رها نكرده ،كه من اينطور... ))
سرش را انداخت پايين و ميان شانه هايش پنهان شد.
چيزي در آينه مي لرزيد
تمام مرزهای تنم
تو اينجا بودی
زاری مکن
بر بستری که آتش
اکنون سرد،
سرد می شود از رگهای بيخون فرزندت
دور می شود بر ردپای معشوقت
تالاب خون می رويد
نگاه کنی خنجر هنوز رگهايش را بغل نکرده
که بر خود فرود می آيد
نوشدارو بر آبهای سرخ جهان می گذرد
زاری مکن
که در تو دريا می جوشد
شور
تلخ
انگار که خون٬
خون تازه بسترت را گرم کرده است
و بر ردپايی که دور می شود
هنوز هم
پستی زنی ست
که خوابهای معشوقت را
می آشوبد
خرداد87
مثل رگهای آبی ِ دست
رود
در انحنای دشت جاری بود
و باد
_چند سيم نازک ِ آبی_
ميان تار وپود ِآسمان می تاخت
_......به اتاق ِ...
که اضطراب ِ سياه ِ ابر
روی پرنده های هفت شکل ريخت
_.......به اتاق عمل.
و سبز
سبز
مثل غار سبز
بلعيد تمام رگهايش را
و خون
در انتهای دشت
جاری شد
اينبار
زمين قابله می شود
با انگشتانی از باران
و آتشی که در آستين پرورده
اينبار
در حدقه های مضطربِ زمين
خاک
رسوب می کند،
و در گلوگاه ِ منجمدش باد.
باد بر اجساد نوزاده می وزد .
Self portrait
صبح
پيراهن خواب در بر
با کبوتر شعر
که لانه کرده در آشفتگی موهايش
شب می شود
انگشتهای جوهريش
شاعر نمی شوند
اردیبهشت ۸۷
توده ای متراکم از چرک،
لَخت،
بی حالت.
دردِ کهنه
جان می گيرد.
ارديبهشت ۸۷
ديوارهای خانه ای در چشمهای پنجره ام جان می گيرد.
ميله های نازکِ لختش در تن آسمانم فرو می رود.
بايد به شادمانی زندگی هايي که در آن خواهند کرد،دل خوش ساخت.
ديگر سخن گفتن از سهمِ آسمانِ آدمها ،خيلی کليشه ای شده
فقط خدا کنه برج نباشه
اینکه من آدم مزخرفی ام ،اینکه آخرشم به جین گالافر _همون که تو گریه هاش بوسیده بودمش_زنگ نزدم ،چه ربطی به این قضیه داره؟
توی دشت،لب پرتگاه وايميسم.احتمالا همون کلاه قرمز هم سرمه.حالا گيرم
لبه هاشو دادم پايين يا نه.
کلی بچه اونجان.دارن تو دشت بازی می کنن.توی دشت لب پرتگاه وايميسم.
مواظب می شم هيچ بچه ای نيفته تو دره. يعنی اگه داره می دوئه و نمی دونه
داره کجا ميره من يه دفه پيدام می شه و می گيرمش. تمام روز کارم همينه.
ناتور دشتم .می دونم. می دونم همچين آرزويي مضحکه اما منصفانه نيست
که ازم يه نماد مسخره بسازن .يه مترسک که تنش پر از کاهِ.لباساش از کنف
پاره پوره س.تازه کلاهشم حصيريه.حالا اگه اقلا همون کلاه قرمز شکارم بود،
باز يه چيزی...
لامصب اون کوير که مثلا داره ازش محافظت می کنه و صاف و محکم روی
چيزی که نيست ،روی چيزی که هيچ وقت خدا حاصلی نداشته پا سفت کرده ،
کفرمو در مياره. اين کوير اصلا به اون دشتی که من می خوام نمی مونه.من که
بد جوری کفری می شم.من هيچ موقع اينجوری مسخره واينسادم يه جا.حتی وقتی
حالم خيلی گرفته بوده.اصلا کجای دنيا يه ناتور اينجوری وايميسه يه جا ؟
به خدا که من ديوونه ام
...
امضا:
خودِ خودِ هولدن کالفيلد
دشتبانِ يه دشت ِخدا
در خوابهايم هنوز

اثر گوستاو کلیمت
زخم بستر روح
1
فكرش را هم نمي كرد همه چيز آنقدر ساده تمام شود .همه آن سكوت چندين ساله . اينجا هم پر از سكوت بود.ولي از جنسي ديگر.قبلا انگار نوعي موجوديت داشت.زنده بود. در هوا چنگ ميزد و تمام هوايي را كه در حجم اتاق بود ،ميبلعيد.حريص بود و از همه بيشتر ،چسبناك .انگار به آدم مي چسبيد.به پوست.به مخاط گوش.حتي به زبان.ولي حالا فرق مي كرد . حالا،سكوت هم مرده بود.اين بود كه ترسي نداشت.
هنوز جريان عادي زندگي آن بيرون ادامه داشت .سعي كرد بلند شود. كار راحتي بود.مي دانست مي تواند با يك حركت برخيزد.جدا شود از كالبدي كه آن هم اين چند سال آخر چسبناك و سنگين شده بود.فكر كرد بايد صبر كنم، مثل هر روز صبح، كه در باز شود و هواي سنگين اتاق را بشكافد .بعد او جلو بيايد و با هر قدمش هوا را متلاطم كند و موج موج جلوتر بيايد.صبح بخير آرامي بگويد_ .انگار تنها غريبه اتاق همين سكوت است كه اگر بلندتر بگويد صبح بخير ،مسخره اش مي كند.انگار كسي به يك شي گفته باشد صبح بخير._
به خودش گفت فقط بايد صبر كنم.حتما سايه اي دارد كه وقتي در را باز كند و قدم به قدم نزديك تر بيايد، حسش مي كند.يا شايد رنگي داشته باشد مثل رنگ خاكستري يا دست كم بويي .بله .مطمئن بود كه بويي دارد.بوي مرده.
فکر کرد فقط يك تعويق كوچك است: تا وقتي واكنشش را ببيند.اين مدت هر روز اين صحنه را در ذهنش آورده بود.آنقدر كه ديگر بي تفاوت بود.حتي به جزئيات صورتش فكر كرده بود كه چطور مي شود.به تمام خطوط.تمام حركات.اوايل فكر مي كرد دلش را ندارد كه بايستد و تماشا كند.ولي حالا وضع فرق داشت.بعد از آن همه سال كه هر روزش حكم يك سال را داشت ،با مراقبت هاي ويژه و تمام كثافت كاري هايي كه يك جسم بي خاصيت،يك مرده ي زنده به همراه داشت ، حالا هم درد بود اما بزرگتر از آن آسودگي به دنبال داشت.خودش خوب مي دانست و اين باعث خوشحاليش بود.
نمي دانست فقط بهانه است كه مي خواهد هنوز بماند يا نه.خودش هم نمي دانست .خسته بود.خواست انگشتانش را بيرون بكشد .سعي كرد اما نتوانست.نمي دانست به خاطر وحشتش است از اينكه انگشتان لخت و بي جسمش به هواي اتاق بخورد يا فقط از خستگي ست.
بهانه يا هر چيز ديگر ،دلش نمي خواست برخيزد.قبلا داستانهاي زيادي شنيده بود در مورد اينكه يك روح چقدرآزاد است .چه جاهايي كه نمي تواند برود !چه كارهايي كه نمي تواند انجام بدهد!فكر كرد حداقل تا رفع خستگي، تا وقتي كه او بيايد، تا وقتي كه....مي تواند بماند و به همه آنها فكر كند ، بدون اينكه به فكر لختي و سرمايي باشد كه هر لحظه بيشتر مي شد.مي دانست به جايي خواهد رسيد كه هواي بيرون شايد گرم تر از اينجا در جسمش باشد.تا آن وقت شايد ديگر خسته نباشد.
از هيجان لرزيد از اينكه مي توانست خيلي كارها بكند اما.. .آيا او هم مي توانست؟ اگر فقط قصه بوده باشد آنوقت چه.حالا كه او اينجا افتاده بود و فقط ذهنش در جريان بود.ترسيد.دوباره همان لرزش را حس كرد اما اينبار طوري بود سرد وخفه .مثل همان سكوت چسبناك.
خودش را آرام كرد كه حتما مي شود .فقط كمي خسته ام.بايد صبر كنم.فكر كرد اگر ...نه !حتما مي توانست هر لحظه كه بخواهد روي بلندي هاي سوييس باشد.شب مي توانست برود آنجا .برف مثل يك تكه بزرگ مرواريد زير پايش بدرخشد و آن بالا خيلي نزديك ستاره ها را نگاه كند.چيزي كه آرزويش بود. روز بعدش جايي مي رفت كه بيشترين عشقه دنيا را داشته باشد و تا وقتي غروب نارنجي در عشقه هاي قرمز مي آميخت .همان جا مي ماند.اصلا خودش عشقه مي شد و غروب را تماشا مي كرد ،غروب مي شد و به عشقه ها زل مي زد .يا همان بيرون مي ايستاد و آن دو را تماشا مي كرد كه به هم خيره شده اند.
روز سوم،در آبي ترين اقيانوس خدا .اصلا بهتر مي شد اگر به بندر برود و با اولين كشتي اقيانوس پيما كه فرقي نمي كرد كي راه افتاده ،برود.يك جهش كافي بود كه به عرشه برسد.و چه لذتي خواهد داشت. تمام روز روي عرشه دانه هاي طلايي خورشيد را روي اقيانوس نگاه كند.اصلا مماس با آب روي همان دانه هاي طلايي پرواز كند..
.در كه باز شد و غلظت اتاق را شكافت غروب بودو هنوز روي عرشه به انعكاس نارنجي اش در آب خيره شده بود
2
همان طور شد كه اننظارش مي رفت.شيون زيادي در پي نداشت.اگر اشكي بود او ريخته بود. پنهان و آشكار:و حالا حكم آسايش را داشت هم براي خودش و هم براي او .البته ديگراني بودند كه حالا بايد دنبال موضوع ديگري براي دلسوزي و ترحم مي گشتند.
او را مي ديد كه رفت داخل و سنگ ريزه ها را انداخت بيرون .بعد به تمام كف قبر و ديواره هايش دست كشيد.بيرون كه مي آمد از صورتش و حالت شانه هايش فهميد چقدر سردش است.مي دانست كه ديگر شايد به سختي به ياد آغوشي بيفتد كه اين جور وقتها در برش مي گرفت .شايد تمام آن گرما از همان سال كه اينطور شد ،ذره ذره خاك شده باشد.و حتي قبل از اينكه اين زمين را بكنندو صاف كنند ،آمده و اينجا دراز كشيده است
ابرهاي خاكستري متراكم مي شدند و باد بوي باران مي داد.
نمي دانست در امتداد خيال پردازي هايش به روز چندم رسيده .نشمرده بود.البته عادت داشت و تنها دليل ماندنش در اين سالها را هم همين عادت مي دانست.آن سنگيني بي وزن روحش ،آن رخوت هنوز در او بود.تمام آن روزها كه فكرشان را كرده بود، انگيزه اي نيرومند براي رفتن بودند ولي مي دانست تا هر وقت كه بخواهد مي تواند عقبش بيندازد.خستگي شايد بهانه بود.هنوز هم از سرما مي ترسيد.فكر كرد آخرين فرصت براي رفتن است.وقتي خاك سرد روي سنگها بريزد ديگر چه تضميني هست كه بتواند برود.شايد تمامش دروغ باشد.دلش مي خواست توي قبر را هم تجربه كند.بعد مي رفت.بلند مي شد و به تمام آن سنگيني، با هر جان كندني بود غلبه مي كرد.
سرد بود.يك سرماي نافذ و چسبنده .مثل سرماي يخ وقتي كه چند دقيقه مجبور باشي در دستت نگهش داري.آن وقت بغض مثل تمام سنگريزه هايي كه او بيرون ريخته بود، در گلويش جمع شد
از انگشتانش شروع كرد .سنگين بود به خصوص حالا كه جسمش خشك شده بود.آرنچش را ستون كرد و نشست.پشتش لرزيد.انگار در حوضي از يخ نشسته باشد.تحملش را نداشت.خسته بود.بيشتر همين سرماي لعنتي كه اصلا انتظارش را نداشت مي ترساندتش.خودش را رها كرد و آرامشش را در همان جسم خشكيده كه حالا كمي از سرما و رطوبت آن را به خود گرفته بود،بازيافت. سنگها يكي يكي آمدند و آخرين چيزي كه ديد، چهره لرزان و سفيد او بود و بعد ديوار ،ديوار سنگي جايش را گرفت.
صداي بيل ها و شتاب خاك براي پر كردن قبر هم تمام شد.
حالا مي توانست در سكوت خودش را براي رفتن آماده كند.سختتر بود .اما مي دانست از جسمش كه بيرون برود و سرما را پس بزند ديگر آن سنگها و خاك چيزي نيست كه از آنها بترسد.بايد مي رفت.آري مي رفت .بالاخره قدرتش را پيدا مي كرد.شجاعتش را.يك دنيا پر از عشقه باران خورده آن بيرون در انتظارش بود.
تنها تا آن زمان ،مي ترسيد روحش آنجا زخم بستر بگيرد.
اسفند ۱۳۸۶